شبهای تلخی که بی تو در حسرت بامدادم
جز تلخی بی تو بودن چیزی ندارم به یادم
من آفتاب لب بام .... امروز ـفردا چه توفیر؟
از این که در حال کوچم پروا ندارم که شادم
شاید همین بود تقدیر آن شب که در سیر رویا
هستی به فریاد می گفت:هرگز تورا من نزادم
رفتن برای نبودن آغاز فصل رهایی ست
هرچند مانند گیسوت بیهوده دادی به بادم
طوفانی خاطرات است این آه از یاد رفته
دنیا به عقبا رساند گر برکشم از نهادم
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادی