بسته در این سینه فریادی شگرف
مثل نبضی کند مانده زیر برف
حرف ها نا گفتنی تر می شوند
داغ هامان خفتنی تر می شوند
زیر این آوار سنگین بلا
کی شود اندوه دلها برملا ؟
سالها خاکستری تر می شوند
دردها مان بستری تر می شوند
لایه لایه دردمندی سهم ماست
سرزمین داغوندی سهم ماست
ساکنان سر به زیر ماتمیم
بغض مند بی دوا و مرهمیم
قصه های غصه آلودیم ما
یک نفس در خود نیا سودیم ما
بازگشت عصر یخ بندان شدیم
در سکوت سایه ها ویران شدیم
ریختیم از شاخسار هرچه هست
گوئیا انکار بودیم از الست
آسمان آبی ست اما آب نیست
در شب بیهودگی مهتاب نیست
نیست مرزی در امید وبیم ما
غرق در تکرار شد تقویم ما
از قیام ما قیامت محو شد
بود آنچه از عدالت محو شد
اینک این ماییم و داغ روزگار
خاطرات تلخ مانده در غبار
امتداد مرزهای مبهمیم
قصه ی خورشید وخواب شبنمیم
پهنه ی دل غرق در ای کاش هاست
تا ابد آوار حسرت سهم ماست
ا
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادی