گاه ابری پای خود را بر سرت جا میگذارد
گاه مرغ آرزویی در دلت جان میسپارد
گاه گاهی کور سویی می دمد سو سو زن ازدور
لحظه ی دیدار اورا نبض نبضت می شمارد
در سراشیب نبودن می توان ماند ونیفتاد
میشود در سینه ی تو یکنفر باغی بکارد
میشود از عشق دم زد دفتر دل را رقم زد
میتوان با داغ گل کرد آرزو برتو ببارد
عشق یعنی پرگشودن موج را تا اوج بردن
دل به سودایی سپردن عاشقی پروا ندارد
میشود در بوستانت نسترن... نسرین نباشد
وای اگر سمرا نباشد قلب تنگت می فشارد
مانده ام در بیکرانی از بیابانی ترین دل
آه اگر در یا نباشد آه اگر باران نبارد
ردی از بودن نبودن ... نیستی یا هست.. اما
از تو تنها رد عشقی روی رویا می نگارد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:35  توسط حميد |
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادی