چه سر زمین بلا خیزی
شگفت اینکه دل شیدا
به پای خویش نمی ریزی!!!
همیشه ابر نمی بارد
که گاه شرجی تکراریست
همیشه رود نمیخواند
چه سرنوشت غم انگیزی!!!
دریغ از دل بی بستر
کنار کوچه ی خاکستر
بنام داغ سپیداران
به مویه خفت تبریزی
کجاست زمزمزه ی باران
که خواب دشت برآشوبد
کجاست همهمه ی تندر
که با خیال بستیزی؟
برای دیدن باران است
اگر به چشم اشکی هست
وگرنه چاره ی رفتن را
هزار آینه برخیزی
همیشه خیمه ی شب هارا
به روی خویش می اندازم
کجاست زمزمه ی نوری
کجاست صبح دل انگیزی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 7:27  توسط حميد |
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادی