ای مانده ترین غصه زاندوه بهاران
من ابر ترین قصه ام ای حسرت باران
سودای نگاهیست دل گم شده ی من
در پیچ وخم بیش وکم وسوسه داران
دلواپسی ام دوخته بر دلهره هایم
تاکی بدمد شعله زشیدایی یاران
تبخال لب شب شده مهتاب دل من
رفته ست دلم در پی تاراج تتاران
ای سبزه ی روی تو بهاران همه فصل
بی سایه ی تو کوست؟کجا ذوق چناران؟
دستیم همه تا برسانیم به دستت
تا پای بکوبیم در این همهمه زاران
یک بوسه زتو میکده ای تا به ابد مست
یک عشوه زتو حسرت هربارهزاران
ای دختر سرسخت تناور شده در عشق
هر بار به روی لب ما بوسه بباران
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:6  توسط حميد |
برچسب: حسرتباران,
نویسنده: سجاد مرادی